بدون شرح

" />
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:4 توسط م پگاه
|
نمي دانم من گريه ام ميگيرد يا گريه مرا
كه وقتي به اسم تو مي رسم
سرم سنگ ميخواهد
تا صبوري را
سطر سطر
از بر كنم.
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:14 توسط م پگاه
|
چراباید همیشه زنی را دوست بدارم
که موهایش را به باد شو داده است
و جز در سایه روشن تنهایی
با خلوت هیچ مردی هماغوش نمی شود؟
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:53 توسط م پگاه
|
قرمز،
زرد،
نارنجي.
فرقي نمي كند.
من سرانجام بيست و چند ساله خواهم شد.
حتا اگر تعبير خواب هاي ام خاك باشد،
و پنجره،
قاب چوبي خشت و سيمان،
تا باور دروغ را بارور كند.
باز فرقي نمي كند.
اوراق شناسايي ما را باد برده است.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:59 توسط م پگاه
|
لبهايم كه باز مي شود
زمين براي رفع تشنگي كلامي تازه مي يابد،
و آسمان از قانون جاذبه خرسند.
لبهايم كه باز مي شود
آهنگ حادثه را بهتر مي شنوم،
و تنهايي
كه سيگار سيگار
دود مي شود.
لبهايم كه باز مي شود
صداي كلاغهاي واقعه را مي شنوم
كه از عبور رهگذر كوچه بن بست خبر مي دهد
ومن كه براي ديدن رويا
هميشه دير مي رسم.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:1 توسط م پگاه
|
...
مي خواهم براي شبي كه سايه ندارد
خوشه خوشه آفتاب بچينم
تا ازتن من با تو
سايه اي واحد بسازم
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:55 توسط م پگاه
|
گاهي آنقدر دير مي شود
كه حتا زير سيگاريها
كفاف تنهايي ام را نمي دهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:2 توسط م پگاه
|
شايد باور نكني
شبيه ترين آدم روي زمين به خودم هم
ديروز در خيابان دنبال سايه گمشده اش مي گشت.
مي بيني كارم به كجا رسيده است
ديگر حتا خودم هم خودم را به جا نمي آورم
شايد باور نكني
اين روزها آنقدر گريه دارم
كه دريا را شرمسار عجز و ناتواني خودش بكند
لا اقل كمي براي عاطفه دريا دل بسوزان بي مروت!
وگرنه
من كجا و ترس از گريه كردن دريا كجا؟
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:28 توسط م پگاه
|
..."فقط از ساعت 11 تا 12 شب حق داريد بيرون بياييد اگر غير از وقت مقرر در خيابان يا كوچه يا هر جاي ديگر شما را ببينند توقيف مي شويد"
نيم ساعت است كه پشت ميز نشسته ام و حرفي نزده ام . چند نفر احوالپرسي كرده اند و رفته اند ساعت 10 وارد سالن استراحت ميشويم همكارانم پنهان ميشوند تا چيزي از آنها پرسيده نشود.
به خانه بر ميگردم بهتر است امروز جايي نروم. تلويزيون برنامه هاي هميشگي را نشان مي دهد .سعي مي كنم تا ساعت 11 بيدار بمانم ولي متاسفانه خوابم مي برد.
سوار سرويس ميشوم همه افرادي كه در اتوبوس نشسته اند عمدن چرت مي زنند.
حواسم نيست كه پشت دستگاه نشسته ام . امروز ،برعكس ،همه در سالن استراحت در مورد قانون جديد حرف ميزنند.
: همسايه روشنفكر ما مي گفت در ساعت مقرر كه بيرون رفتم فقط به چوپانها و ولگردها و بي سواده برخوردم.
: عموي گيتاريستم به ما تلفن كرد و گفت ساعتي كه بيرون رفتم به غير از نوازنده ها فقط كر و لالها در خيابان پرسه ميزدند.
: به پسر شاعر من گفته اند كه فقط وقت طلوع و غروب خورشيد مي تواني بيرون بيايي و در مورد طلوع و غروب خورشيد بنويسي.
..
..
..در خانه نشسته ام و فكر ميكنم چرا هيچكس در مورد خودش و اينكه چه ساعتي بيرون رفته و چه اتفاقي افتاده حرفي نزد.مثل اينكه همه عمدن خواب مانده اند.گوشي را بر ميدارم و شماره اي را ميگيرم.
"اين صداي يك نوار ضبط شده است . از ساعت 11 تا12 شب حق داريد تماس بگيريد.(چند لحظه اي صداي موسيقي مي آيد )...اين صداي يك نوار ..."
گوشي را ميگذارم و در اتاق قدم مي زنم براي رسيدن ساعت 11 لحظه شماري مي كنم. زنك خانه به صدا در مي آيد .پستچي است . نامه اي به دستم ميدهد:
"از امروز ساعتي كه قرار بود بيرون برويد تغيير مي كند شما حق داريد از ساعت 5تا6عصر بيرون برويد"
به ساعت نگاه مي كنم مثل اينكه امروز هم نمي توانم بيرون بروم
در خانه قدم ميزنم و سيگار ميكشم امروز قرار است در ساعت مقرر فرم مشحصات بياورند و پر كنم مثل اينكه هفته اي يك بار ساعت هواخوري ما به آنها تعلق دارد
حالا سالهاست سوار سرويس ميشوم ودر سالن استراحت به حرفهاي آنها گوش ميدهم داخل آپارتمان يا سيگار ميكشم يا منتظر كساني هستم كه نامه اي به دستم بدهند و بگويند كه ساعت تغيير كرده است
از مجيد تيموري
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:40 توسط م پگاه
|
موش آزمايشگاهي روي صندلي نشسته است . ابتدا با دو دست گوش هايش را مي گيرد . صحنه اي را تماشا مي كند .بعد دستهايش را بر مي دارد و جلو چشم هايش قرار مي دهد و چند جمله را مي شنود....
...مثل اينكه اشتباه نكردم . خودم دارم اين كار را مي كنم.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:56 توسط م پگاه
|